اندرونیلغتنامه دهخدااندرونی . [ اَ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به اندرون . باطنی و داخلی ضد بیرونی . (از ناظم الاطباء). داخلی . درونی : زاویه ٔ اندرونی (زاویه داخلی ). (فرهنگ فارسی معین )
اندرونیفرهنگ انتشارات معین( ~.) (ص نسب .) 1 - داخلی ، درونی . 2 - (اِمر.) خانه ای که پشت خانة دیگر واقع باشد و مخصوص زن و فرزندان و خدمتگزاران است . مق بیرونی .
اندرونیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مربوط به اندرون؛ داخلی؛ درونی.۲. باطنی؛ قلبی.۳. (اسم) = اندرون۴. (اسم) ساکن اندرون.
اندرونیکوسلغتنامه دهخدااندرونیکوس . [ ] (اِخ ) (بمعنی مرد مظفر) مسیحی رومانی و یکی از خویشان پولس است که با وی در زندان بود و پولس در نامه رومانیان او را سلام می فرستد. (قاموس کتاب مق
زاویه ٔ اندرونیلغتنامه دهخدازاویه ٔ اندرونی . [ ی َ / ی ِ ی ِاَ دَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) زاویه ٔ داخله . رجوع به زاویه ٔ داخله شود. || زاویه ٔ داخله مقابل زاویه ٔ خارجه از خطهای متوازی
اندرونیکوسلغتنامه دهخدااندرونیکوس . [ ] (اِخ ) (بمعنی مرد مظفر) مسیحی رومانی و یکی از خویشان پولس است که با وی در زندان بود و پولس در نامه رومانیان او را سلام می فرستد. (قاموس کتاب مق
زاویه ٔ اندرونیلغتنامه دهخدازاویه ٔ اندرونی . [ ی َ / ی ِ ی ِاَ دَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) زاویه ٔ داخله . رجوع به زاویه ٔ داخله شود. || زاویه ٔ داخله مقابل زاویه ٔ خارجه از خطهای متوازی
بلغار اندرونیلغتنامه دهخدابلغار اندرونی . [ ب ُ رِ اَ دَ ] (اِخ ) مشرق وی مِروات است و جنوب وی دریای گزر است و مغرب وی صقلاب است و شمال وی کوه روس است . و این ناحیتی است که اندر وی هیچ ش