وسقلغتنامه دهخداوسق . [ وَ ] (ع مص ) گرد کردن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (تاج المصادر بیهقی ). گرد کردن چیزی و بار نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و از
وسقلغتنامه دهخداوسق . [ وَ / وِ ] (ع اِ) اشتروار. (مهذب الاسماء). بار شتر. || شصت صاع . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) : هرچه از زمین حاصل شود ده یکی بباید داد
وسقفرهنگ انتشارات معین(وَ یا وِ) [ ع . ] (ار.) 1 - بار شتر. 2 - بار کشتی . 3 - واحدی معادل شصت (60) صاع ؛ ج . اوساق ، وسوق .
وثغلغتنامه دهخداوثغ. [ وَ ] (ع مص ) شکستن سر را. || وثیغه ساختن جهت ناقه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). رجوع به وثیغه شود.
وَسَقَفرهنگ واژگان قرآنجمع كرد - گرد هم آورد (فعل ماضي "وسق" معناي جمع شدن چند چيز متفرق را ميدهد و عبارت "وَﭐللَّيْلِ وَمَا وَسَقَ " يعني :به شب سوگند ، که آنچه در روز متفرق شده را ج
وسقونقانلغتنامه دهخداوسقونقان . [ ] (اِخ ) دهی از دهستان جاسب بخش دلیجان شهرستان محلات در راه شوسه ٔ اصفهان به قم . کوهستانی و سردسیری است . سکنه ٔ آن 680 تن . آب آن از سه رشته قنات
وَسَقَفرهنگ واژگان قرآنجمع كرد - گرد هم آورد (فعل ماضي "وسق" معناي جمع شدن چند چيز متفرق را ميدهد و عبارت "وَﭐللَّيْلِ وَمَا وَسَقَ " يعني :به شب سوگند ، که آنچه در روز متفرق شده را ج
وسقونقانلغتنامه دهخداوسقونقان . [ ] (اِخ ) دهی از دهستان جاسب بخش دلیجان شهرستان محلات در راه شوسه ٔ اصفهان به قم . کوهستانی و سردسیری است . سکنه ٔ آن 680 تن . آب آن از سه رشته قنات
ﭐتَّسَقَفرهنگ واژگان قرآنهمه جانبه شد - کامل شد -جمع شد - گرد هم آمد (از"وسق" معناي جمع شدن چند چيز متفرق مي باشد و عبارت "وَﭐلْقَمَرِ إِذَا ﭐتَّسَقَ " يعني :به ماه سوگند ، وقتي که نورش
وسوقلغتنامه دهخداوسوق . [ وُ ] (ع اِ) ج ِ وَسْق به معنی بار شتر و شصت صاع . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به وسق شود. || ج ِ وِسْق . (ناظم الاطباء). رجوع به وسق شود.