سرجیکلغتنامه دهخداسرجیک . [ س َ ] (اِ) سرهنگ . (لغت فرس اسدی ) : ای بر همه قحبه گان عالم سرجیک . فرالاوی .ای بر سر خوبان جهان بر سرجیک پیش دهنت ذره نماید خرچیک . عنصری .رجوع به س
سرجیجةلغتنامه دهخداسرجیجة. [ س ِ ج َ ] (ع اِ) طبیعت . (اقرب الموارد). خوی و طبیعت و سرشتی که مردم بر آن آفریده شده . (ناظم الاطباء). رجوع به سرجوجة شود.
سرجیس الراسیلغتنامه دهخداسرجیس الراسی . [ س ِ سُرْ را ] (اِخ ) از شهر راس العین و از مترجمان قرن دوم و سوم ومعاصر حنین بن اسحاق است و اختصاص وی بیشتر به ترجمه ٔ کتب طب بود، و کتب بسیاری
سریکلغتنامه دهخداسریک .[ س ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه . دارای 377تن سکنه و آب آن از رود آیدوغمش و محصول آن غلات ، بزرک ، زردآلو و شغل اهالی ز
سرجنگلغتنامه دهخداسرجنگ . [ س َج َ ] (اِ) سرجیک . سرچیک . در لغت فرس اسدی ص 287 آمده : سرجیک ، سرهنگ بود، عنصری (بلخی ) گوید : ای بر سر خوبان جهان بر سرجیک پیش دهنت ذره نماید خرچ
خرجیکلغتنامه دهخداخرجیک . [ خ َ ] (اِخ ) نام بیابانی بوده است معروف در راه خوارزم . (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) : ای بر همه قحبگان گیتی سرجیک کون تو فراختر ز سیصد خرجیک . فر
خرچیکلغتنامه دهخداخرچیک . [ خ َ ] (اِ) صحرای وسیع. (فرهنگ شعوری ). کلمه ٔ دیگر در خرجیک . (یادداشت بخط مؤلف ) : ای بر همه قحبگان گیتی سرجیک کون تو فراختر زسیصد خرچیک .فرالاوی .
نمودنلغتنامه دهخدانمودن . [ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص ) نشان دادن . ارائه دادن : بپرسید از او راه فرزند خردسوی بابکش راه بنمود گرد. فردوسی .وگر نیست فرمای تا بگذرم نمائی ره کشور د
پیشلغتنامه دهخداپیش . (ق ) جلو. نزدیک . قریب . نزدیکتر. به فاصله ٔ کمتر از کسی یا چیزی : سر دست بگرفت و پیشش کشیداز آنجایگه پیش خویشش کشید. فردوسی .گرفتند بازوش با بند تنگ کشید