میاورلغتنامه دهخدامیاور. [ وَ ] (اِخ ) نام شهری نزدیک چین که خوبان از آنجا خیزند از غلامان و کنیزکان . (لغت فرس اسدی نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ نخجوانی ) : ای حورفش بتی که چو بینند رو
میاوریلغتنامه دهخدامیاوری . [ وَ ] (ص نسبی ، اِ) ظاهراً و به قرینه ٔ مقام باید نوعی از جامه باشد. (حاشیه ٔ تاریخ بیهقی چ فیاض چ مشهد ص 580). و ممکن است که نسبتی باشد به شهر میاور
مأوردلغتنامه دهخدامأورد. [ وَ ] (ع اِ مرکب ) ماءالورد.گلاب . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ماورد. (الابنیه ). رجوع به ماءالورد و گلاب شود.
ماوردلغتنامه دهخداماورد. [ وَ ] (از ع ، اِ مرکب ) مخفف ماءالورد. گلاب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گویی که مشاطه زبر فرق عروسان ماورد همی ریزد باریک بمقدار. منوچهری .ماورد و ر
میاوریلغتنامه دهخدامیاوری . [ وَ ] (ص نسبی ، اِ) ظاهراً و به قرینه ٔ مقام باید نوعی از جامه باشد. (حاشیه ٔ تاریخ بیهقی چ فیاض چ مشهد ص 580). و ممکن است که نسبتی باشد به شهر میاور
ماورلغتنامه دهخداماور. [ وَ ] (فعل نهی ) مخفف میاور است که منع از آوردن باشد. (برهان ) (آنندراج ). و رجوع به آوردن شود.