بودنیلغتنامه دهخدابودنی . [ دَ ] (ص لیاقت ) درخورِ بودن . لایق ِ بودن . (فرهنگ فارسی معین ) : بودنی بود می بیار اکنون رطل پر کن مگوی بیش سخون . رودکی . || (اِ) چیزی که وجود داشته
بدنیدیکشنری فارسی به انگلیسیbodily, carnal, corporal, corporeal, fleshly, materials, personal, physical, rough, sensual, somatic
بودنفرهنگ مترادف و متضاد۱. وجود داشتن، هستن ≠ عدم، نبودن ۲. حاضر بودن ≠ غایب بودن ۳. درحیات بودن، زنده بودن ≠ مردن ۴. زندگی کردن، زیستن ۵. اقامت داشتن، سکونت داشتن ۶. وجود، هستی ≠ عدم
سخونفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= سخن: ◻︎ بودنی بود می بیار اکنون / رطل پر کن مگوی بیش سخون (رودکی: ۵۴۶).
کونیلغتنامه دهخداکونی . [ ک َ نی ی ] (ع ص نسبی ) موجود و بودنی . (ناظم الاطباء). موجود. وجوددارنده . (از فرهنگ جانسون ).
اپوسلغتنامه دهخدااپوس . [ اُ ] (اِخ ) از شهرهای ناحیه ٔ لکریس قدیم واقع در یونان که امروز شهر بودنیتزا یا آتالانتی بجای آن بنا شده است .
کایناتلغتنامه دهخداکاینات . [ ی ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ کاین . کائنات . بودنی ها. موجودات . (یادداشت مؤلف ) : ای بخود مشغول گشته چون نبات چیست نزد تو خبر زین کاینات ؟ ناصرخسرو.بنگر ان