مقدردیکشنری عربی به فارسیقابل تحسين , قابل ارزيابي , محسوس , قدردان , مبني بر قدرداني , قدرشناس , حق شناسي
مغدرلغتنامه دهخدامغدر. [ م َ دَ / دِ ] (ع ص ) بی وفا و اکثر در دشنام گویند، مانند یا مغدر و یا ابن مغدر. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). بیوفا و خاین و بیشتر بطور دشنام گویند. (نا
مقدّر بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تغییر ودن، محکوم بودن، حاکیبودن، خبر دادن از، گواهی دادن بر (از)، ایجاب کردن آماده شدن شرایط، آماده شدن