دانا شدن
لغتنامه دهخدا
دانا شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) عالم شدن . دانشی شدن . دانشمند شدن . تفقه . (ترجمان القرآن ) :
مرد دانا شود ز دانا مرد
مرغ فربه شود بزیر جواز.
شمس چون پیدا شود آفاق ازو روشن شود
مرد چون دانا شود دل در برش دریا شود.
گرقابل فرمانی دانا شوی ارنی
کردی بجهنم بدل از جهل جنان را.
|| خردمند شدن . عاقل شدن . هوشیار و آگاه گشتن . بصر. بصارة.(منتهی الارب ). بصیرة.
مرد دانا شود ز دانا مرد
مرغ فربه شود بزیر جواز.
شمس چون پیدا شود آفاق ازو روشن شود
مرد چون دانا شود دل در برش دریا شود.
گرقابل فرمانی دانا شوی ارنی
کردی بجهنم بدل از جهل جنان را.
|| خردمند شدن . عاقل شدن . هوشیار و آگاه گشتن . بصر. بصارة.(منتهی الارب ). بصیرة.