تنسخ
لغتنامه دهخدا
تنسخ . [ ت َ س ُ] (مغولی ، ص ، اِ) چیزی را گویند که بسی نادر و بی مثل و مانند و در غایت نفاست باشد. معرب آن تنسوق . (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). و معنی ترکیبی آن خوش آینده ٔ تن است ، چه سخ بمعنی خوش باشد. (انجمن آرا) (از آنندراج ) (از فرهنگ رشیدی ) :
دل سؤال یک نظر می کرد از آن فرخ رخش
زآن لب شیرین نیامد جز بتلخی پاسخش
گاه مهرم کین نماید گاه صلح آیدبجنگ
دور بادا چشم بد زآن شیوه های تنسخش .
رجوع به تنسق و تنسوق شود.
|| پارچه ای است در هند نازک و لطیف . (فرهنگ رشیدی ) (از آنندراج ).
دل سؤال یک نظر می کرد از آن فرخ رخش
زآن لب شیرین نیامد جز بتلخی پاسخش
گاه مهرم کین نماید گاه صلح آیدبجنگ
دور بادا چشم بد زآن شیوه های تنسخش .
رجوع به تنسق و تنسوق شود.
|| پارچه ای است در هند نازک و لطیف . (فرهنگ رشیدی ) (از آنندراج ).