تفکر
لغتنامه دهخدا
تفکر. [ ت َ ف َک ْ ک ُ ] (ع مص ) اندیشه کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی )(آنندراج ). تأمل . (تاج العروس ). اندیشیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نظر کردن و تأمل در چیزی . (ازاقرب الموارد). اندیشه و فکر و تعمق . (ناظم الاطباء). تصرف دل است در معانی اشیاء بخاطر درک مطلب . (از تعریفات جرجانی ). اندیشه کردن . اندیشیدن :
در این تفکر بودند کآفتاب ملوک
شعاع طلعت کرد از سپهر مهد اظهار.
حیران و دلشکسته چنین امروز
از رنج و از تفکر دوشینم .
در آن تفکر مانده دلم که فردا را
بگاه این شب تیره چه خواهدم زادن .
وبه تأمل و تفکر، محاسن این کتاب بهتر جمال داد. (کلیله و دمنه ).
تفکر در مناجات الهی
تضرع شد به مقصودی که خواهی .
نمودش گر نمود آسمان است
تفکرها تضرعهای جان است .
بی تفکر پیش هر داننده هست
آنکه با گردنده ، گرداننده هست .
سر به جیب تفکر فروبرد. (گلستان ).
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی .
رجوع به تفکر کردن شود.
در این تفکر بودند کآفتاب ملوک
شعاع طلعت کرد از سپهر مهد اظهار.
حیران و دلشکسته چنین امروز
از رنج و از تفکر دوشینم .
در آن تفکر مانده دلم که فردا را
بگاه این شب تیره چه خواهدم زادن .
وبه تأمل و تفکر، محاسن این کتاب بهتر جمال داد. (کلیله و دمنه ).
تفکر در مناجات الهی
تضرع شد به مقصودی که خواهی .
نمودش گر نمود آسمان است
تفکرها تضرعهای جان است .
بی تفکر پیش هر داننده هست
آنکه با گردنده ، گرداننده هست .
سر به جیب تفکر فروبرد. (گلستان ).
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی .
رجوع به تفکر کردن شود.