تفکر کردن
لغتنامه دهخدا
تفکر کردن . [ ت َ ف َک ْ ک ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اندیشیدن و فکر کردن . (ناظم الاطباء) :
چو در عادت او تفکر کنی
همه غدر و مکر و فریب و دهاست .
تفکر کن از این معنی تو در شاهین و مرغابی
گریزان است این از آن و آن بر این ظفر دارد.
باز در عواقب کارهای عالم تفکر کردم . (کلیله و دمنه ).
تفکر شبی با دل خویش کرد
که پوشیده زیر زبانست مرد.
گفت هرگه من تفکر می کنم
خلق عالم را تصور می کنم .
رجوع به تفکر شود.
چو در عادت او تفکر کنی
همه غدر و مکر و فریب و دهاست .
تفکر کن از این معنی تو در شاهین و مرغابی
گریزان است این از آن و آن بر این ظفر دارد.
باز در عواقب کارهای عالم تفکر کردم . (کلیله و دمنه ).
تفکر شبی با دل خویش کرد
که پوشیده زیر زبانست مرد.
گفت هرگه من تفکر می کنم
خلق عالم را تصور می کنم .
رجوع به تفکر شود.