بزمگه
لغتنامه دهخدا
بزمگه . [ ب َ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) بزمگاه . مجلس سور. مجلس طرب و مهمانی . مجلس شراب و طرب :
به گشتاسب گفت آنگه اسفندیار
که در بزمگه این مکن خواستار.
شوم بزمگه شان ببینم ز دور
که تورانیان چون بسیجند سور.
چو زین بزمگه آگهی یافتم
سوی گیو گودرز بشتافتم .
بگنجور گفت آن کلاه پدر
که در بزمگه برنهادی بسر
درین بزمگه بر تو فرخ کند
ثنا گفتن فرخی کردگار.
ایا برزمگه اندرچو ببر شورانگیز
ایا ببزمگه اندر چو ابر گوهربار.
ملک باید که اندر رزمگه لشکرشکن باشد
ملک باید که اندر بزمگه گوهرفشان باشد.
در این بزمگه شادی آراستند
مهان را بخواندند و می خواستند.
یکی بزمگه بود گفتی ز رزم
دلیران در او باده خواران بزم .
وز بر آن بارگاه بزمگهی بود خوش
حوروشی اندر آن غیرت حور جنان .
وآنچه در بزمگه حریفانند
رخ ز می گلستان کنند همه .
چو زین بزمگه بازپرداختم
شکرریز بزمی دگرساختم .
ز رخ بند برقع برانداختش
در آن بزمگه برد و بنواختش .
وز آن پس رسم شاهان شد که پیوست
بود در بزمگه شان تیغ در دست .
بسا خودنمایان بیهوده گوی
که باشند در بزمگه رزمجوی .
یاد باد آنکه در آن بزمگه خلق و ادب
آنکه او خنده ٔ مستانه زدی صهبا بود.
حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ
که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر.
گداچرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایه ٔ ابر است و بزمگه لب کشت .
و رجوع به بزم و بزمگاه شود.
به گشتاسب گفت آنگه اسفندیار
که در بزمگه این مکن خواستار.
شوم بزمگه شان ببینم ز دور
که تورانیان چون بسیجند سور.
چو زین بزمگه آگهی یافتم
سوی گیو گودرز بشتافتم .
بگنجور گفت آن کلاه پدر
که در بزمگه برنهادی بسر
درین بزمگه بر تو فرخ کند
ثنا گفتن فرخی کردگار.
ایا برزمگه اندرچو ببر شورانگیز
ایا ببزمگه اندر چو ابر گوهربار.
ملک باید که اندر رزمگه لشکرشکن باشد
ملک باید که اندر بزمگه گوهرفشان باشد.
در این بزمگه شادی آراستند
مهان را بخواندند و می خواستند.
یکی بزمگه بود گفتی ز رزم
دلیران در او باده خواران بزم .
وز بر آن بارگاه بزمگهی بود خوش
حوروشی اندر آن غیرت حور جنان .
وآنچه در بزمگه حریفانند
رخ ز می گلستان کنند همه .
چو زین بزمگه بازپرداختم
شکرریز بزمی دگرساختم .
ز رخ بند برقع برانداختش
در آن بزمگه برد و بنواختش .
وز آن پس رسم شاهان شد که پیوست
بود در بزمگه شان تیغ در دست .
بسا خودنمایان بیهوده گوی
که باشند در بزمگه رزمجوی .
یاد باد آنکه در آن بزمگه خلق و ادب
آنکه او خنده ٔ مستانه زدی صهبا بود.
حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ
که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر.
گداچرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایه ٔ ابر است و بزمگه لب کشت .
و رجوع به بزم و بزمگاه شود.