آسیابان
لغتنامه دهخدا
آسیابان . (ص مرکب ، اِ مرکب ) آسبان . طَحّان :
چو بشنید از آسیابان سخُن
نه سر دید از آن کار پیدا نه بن .
فروماند از آن آسیابان شگفت
شب تیره اندیشه اندرگرفت .
هر آنکس که او فرّ یزدان ندید
از این آسیابان بباید شنید.
گشاد آسیابان در آسیا
به پشت اندرش بار لختی گیا.
بدو آسیابان بتشویر گفت
که جز تنگدستی مرا نیست جفت .
بشد آسیابان دو دیده پرآب
بزردی دو رخسار چون آفتاب .
پدرْمان یکی آسیابان پیر
بر این دامن کوه نخجیرگیر.
از این آسیابان بپرسید مه
که بَرْسَم کرا خواهی ای روزبه ؟
از بس که بر تو برگشت این آسیای گیتی
چون مرد آسیابان پرگرد آسیائی .
آسیابان را به بینی چون از او بیرون شوی
وندرین جا هم ببینی چشمت ار بیناستی .
چو بشنید از آسیابان سخُن
نه سر دید از آن کار پیدا نه بن .
فروماند از آن آسیابان شگفت
شب تیره اندیشه اندرگرفت .
هر آنکس که او فرّ یزدان ندید
از این آسیابان بباید شنید.
گشاد آسیابان در آسیا
به پشت اندرش بار لختی گیا.
بدو آسیابان بتشویر گفت
که جز تنگدستی مرا نیست جفت .
بشد آسیابان دو دیده پرآب
بزردی دو رخسار چون آفتاب .
پدرْمان یکی آسیابان پیر
بر این دامن کوه نخجیرگیر.
از این آسیابان بپرسید مه
که بَرْسَم کرا خواهی ای روزبه ؟
از بس که بر تو برگشت این آسیای گیتی
چون مرد آسیابان پرگرد آسیائی .
آسیابان را به بینی چون از او بیرون شوی
وندرین جا هم ببینی چشمت ار بیناستی .