غریرلغتنامه دهخداغریر. [ غ َ ] (اِخ ) لقب عبدالعزیزبن عبداﷲ. وی از ابن انباری و غرون موصلی حکایت کند، و از ابی یعلی و ابواسحاق ابراهیم بن لاجین الاغری حدیث نمود، و از ابرقوهی ،
غریرلغتنامه دهخداغریر. [ غ َ ] (اِخ ) نام قبیله ای است . (از تاج العروس ). رجوع به غُرَیر (به معنی شتر نر) شود.
غریرلغتنامه دهخداغریر. [ غ َ ] (ع ص ) فریفته . به باطل امیدوارنموده شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مغرور. (اقرب الموارد). ج ، غُرّان . (اقرب الموارد). || تحذیرکننده و ترساننده
غریرلغتنامه دهخداغریر. [ غ ُ رَی ْ ] (اِخ ) ابن المتوکل . در ایام مروان حمار شهرتی داشته است . (از تاج العروس ).
غریرلغتنامه دهخداغریر. [ غ ُ رَی ْ ] (اِخ ) ابن طلحه ٔ قرشی . وی پسر طلحةبن عبیداﷲ صحابی جلیل است که او از عشره ٔ مبشره ویکی از اصحاب ششگانه ٔ شوری بود. (از تاج العروس ).
غریرةلغتنامه دهخداغریرة. [ غ َ ری رَ ] (ع ص ) مؤنث غَریر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج ، غَرائِر، غَریرات . (اقرب الموارد). دختر بی تجربه و ناآزموده کار. (ناظم الاطباء).
غریریلغتنامه دهخداغریری . [ غ ُ رَ ری ی ] (ص نسبی ) منسوب به غریر (اِخ ). (انساب سمعانی ص 407 ب ). رجوع به غُرَیر (اسامی خاص ) شود.
غریریلغتنامه دهخداغریری . [ ع ُ رَ ری ] (اِخ ) عبدالرحمن بن محمدبن غُریر. وی از سران قریش بود. (از انساب سمعانی ورق 704 ب ). رجوع به غریربن مغیره شود.
غریریلغتنامه دهخداغریری . [ غ ُ رَ ری ](اِخ ) محمدبن غریر. پسر غریربن مغیرة، از وجوه اهل مدینه به شمار میرفت و از برادرش اسحاق بزرگتر بود. برادر دیگر وی یعقوب و مادرش هند بنت مرو
غریرنلغتنامه دهخداغریرن . [ غ َ ری رَ ] (اِ) گل و لای سیاه که در بن حوضهاو تالابها و ته جویها می باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). غریزن . غریژنگ . غریفج . غریفژ. (برهان قاطع). لوش