غمسلغتنامه دهخداغمس . [ غ َ ] (ع مص ) به آب فروبردن کسی را. (المصادر زوزنی ). فروبردن در آب . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). غمس چیزی ، فروبردن چیزی را در آب . قَمس . (از اقرب ا
غم سوزلغتنامه دهخداغم سوز. [ غ َ ] (نف مرکب ) آن که یا آنچه غم و اندوه را ببرد. غمزدا : گرچه غم سوز و غصه کاه است او [ شراب ]زو مخور کآب زیرکاه است او.اوحدی .
غموسلغتنامه دهخداغموس . [ غ َ ] (ع ص ) کار سخت . (دهار). کار سخت دشوار در سختی و شدت فروبرنده . || ناقه که حملش نمایان نگردد تا وقت زادن . || ناقه ای که در مغز استخوانش شک باشد