غلانلغتنامه دهخداغلان . [ غ ُل ْ لا ] (ع اِ) ج ِ غال ّ. (منتهی الارب ). رستنگاههای سلم و طلح و آن وادیهای غامضی است در زمین ، و درختان دارد، واحد آن غال ّ و غَلیل است . رجوع به
غلانلغتنامه دهخداغلان . [ غ َل ْ لا ] (ع ص ) شتر نیک تشنه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سخت تشنه . (دهار): رجل غلان ؛ مردی سخت تشنه ، و اشتر را نیز گویند. (مهذب الاسماء). الغلان
جغلانیلغتنامه دهخداجغلانی . [ ج ُ ] (اِخ ) احمدبن محمدبن جغلان الجغلانی بغدادی مکنی بابوالحسن محدث است و از ابوبکربن انباری روایت کرده و قاضی ابوالقاسم قنوجی از او روایت کرده است
غلانیةلغتنامه دهخداغلانیة. [ غ َ ی َ ] (ع مص ) گرانی و جوشش . و نون زاید است . (از منتهی الارب ). گران دانستن قیمت چیزی ، و نون آن زاید است . (از اقرب الموارد).
اوغلان میراحمدلغتنامه دهخدااوغلان میراحمد. [ اُغ ْ اَ م َ ] (اِخ ) دهی از دهستانهای سیلتان شهرستان بیجار که کوهستانی و سردسیری است . سکنه ٔ آن 240 تن و آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات و ل
الیاس اوغلانلغتنامه دهخداالیاس اوغلان . [ اِل ْ اُغ ْ ] (اِخ ) از سران لشکر توقتمش خان در جنگ با امیر تیمور گورکان . رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 462 شود.