غیسیدنلغتنامه دهخداغیسیدن . [ دَ ] (مص ) غش کردن . ضعف کردن . افتادن و سست شدن . (از فرهنگ شعوری ج 2 ورق 187 ب ) (استینگاس ).
غالیدنلغتنامه دهخداغالیدن . [ دَ ] (مص ) غلطیدن . (برهان ). || غلطانیدن . (برهان ). غلتانیدن . گردانیدن به پهلو. از پهلو به پهلو غلطانیدن . صاحب برهان ذیل «غالد» آرد: ماضی غلطانید
غلیدنلغتنامه دهخداغلیدن . [ غ َ دَ ] (مص )غلطیدن ستوران در خلاب از غایت تشنگی . (آنندراج ). غلطیدن ستور از بسیاری تشنگی بروی گل . (ناظم الاطباء). || بیهوش شدن . (آنندراج ). بیخود
غیزیدنلغتنامه دهخداغیزیدن . [ دَ ] (مص ) بمعنی غیژیدن است . در منتهی الارب آمده : شظی الفرس شظی ؛ لنگید اسب از غیزیدن استخوان شظای آن . رجوع به غیژیدن شود.
غیشیدنلغتنامه دهخداغیشیدن . [ دَ ] (مص ) آرزو کردن . (فرهنگ شعوری ج 2 ورق 187 ب ). خواستن چیزی و آرزوی آن داشتن . (ناظم الاطباء).