غزنینلغتنامه دهخداغزنین . [ غ َ ] (اِخ ) صحیح کلمه همان غزنین به نون آخر است و غزنه تلفظ عامه می باشد و مجموع بلاد آن را زابلستان گویند و غزنین قصبه ٔ آن است . شهری بزرگ و ولایت
دارلی غزنینلغتنامه دهخدادارلی غزنین . [ غ َ ] (اِخ ) ده کوچکی از بخش مراوه تپه شهرستان گنبدقابوس واقع در 12هزارگزی شمال مراوه تپه و تقریباً 8 هزارگزی مرز شوروی است . سکنه ٔ آن جزء آجی
کافرک غزنینلغتنامه دهخداکافرک غزنین . [ ف ِ رَ ک ِ غ َ ] (اِخ ) جمال الدین ناصر شمس معروف به کافرک غزنین که در هزل و هجا گوئی معروف بوده است چنانکه خلق از بیم زبان او را تعظیم کردندی و
غزنیزیلغتنامه دهخداغزنیزی . [ غ َ ] (اِخ ) سمعانی گوید: او مظفربن احمدبن محمدبن حسین شیانی ، مکنی به ابوعاصم است . من وی رادر خوارزم دیدم و از او چیز اندکی نوشتم . ولادت او در شوا