صرحلغتنامه دهخداصرح . [ ص َ ] (ع اِ) کوشک . کوشک بلند. (ربنجنی ) (زمخشری ) (ترجمان جرجانی ) (دهار). کاخ . (زمخشری ). خانه ٔ بزرگ . قصر. هر بنا که بلند باشد. هر بنا که عالی باشد
صرحلغتنامه دهخداصرح . [ ص َ رَ ] (ع ص ) خالص و بی آمیغ از هر چیز و گزیده ٔ آن . (منتهی الارب ) (منتخب ) (لطایف اللغات ) (غیاث اللغة) (نشوء اللغة ص 140). || شیر روغن گرفته . (آن
صرحلغتنامه دهخداصرح . [ص َ ] (اِخ ) صرحا.نام کاخی است افسانه ای که برخی بنای آن را به بخت نصر و برخی به فرعون و برخی به کیکاوس نسبت داده اند. در قرآن آمده است : فأوقد لی یا ها
صرح ممردلغتنامه دهخداصرح ممرد. [ ص َ ح ِ م ُ م َرْ رَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) قصر رخشان و ساده و هموار. (آنندراج ). || کنایت از فلک است . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : گفتی که صرح م
صرحةلغتنامه دهخداصرحة. [ ص َ ح َ ] (ع اِ) میان سرای . (مهذب الاسماء). عرصه ٔ سرا. گشادگی میان سرای .(منتهی الارب ). || (ص ) بارز و آشکارا: خرج لهم صرحة برحة؛ برآمد بر ایشان ظاهر
صرحیةلغتنامه دهخداصرحیة. [ ] (اِخ ) وادی میان مدینة و خیبر است . رجوع به حبیب السیر چ 1 تهران ج 1 جزء 3 ص 131 شود. این کلمه در چ خیام ج 1 ص 276 «حرضه » نوشته شده است .