صفرابرلغتنامه دهخداصفرابر. [ ص َ ب ُ ] (نف مرکب ) بُرنده ٔ صفرا و زائل کننده ٔ آن . آنچه صفرا را کم کند. آنچه صفرا را ببُرد : ترش روئی است زر صفرابروقت صفرای تو زر بایستی . خاقانی
صفرابرفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآنچه صفرا را کم میکند؛ بُرندۀ صفرا: ◻︎ زر چو نهی روغن صفرا گر است / چون بخوری میوۀ صفرابر است (نظامی۱: ۷۳).
صحرابرلغتنامه دهخداصحرابر. [ ص َ ب ُ ] (نف مرکب ) تیزرو. تندرو. سریعالسیر : پیوسته مرا زیر ران هیونی صحرابر و دریاگذار دارد.مسعودسعد.
صفرا بر سر زدنلغتنامه دهخداصفرا بر سر زدن . [ ص َ ب َ س َ زَ دَ ] (مص مرکب ) تند و بی دماغ شدن . (آنندراج ). رجوع به صفرا شود.
صفرابستهلغتنامه دهخداصفرابسته . [ ص َ ب َ ت َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان حومه ٔ بخش آستانه شهرستان لاهیجان . در 9هزارگزی شمال آستانه 3هزارگزی خاور راه فرعی حسن کیاده . جلگه ، معتدل
صفرابُرcholecystagogue, cholecystagogic, cholecystokineticواژههای مصوب فرهنگستانمادهای که کیسۀ صفرا را منقبض میکند یا باعث تحریک انقباض آن میشود