صفاقلغتنامه دهخداصفاق . [ ص َف ْ فا ] (ع ص ) بسیار سفرکننده . || بسیار تصرف کننده ٔ در کار تجارت . (منتهی الارب ).
صفاقلغتنامه دهخداصفاق . [ ص ِ ] (ع اِ) پوست تنک زیر پوست که بر وی موی روید یا پوستی که روده ها را گرفته یا همه ٔ پوست شکم . (منتهی الارب ).پوستی که بر گرد روده ها و احشا باشد و
صفاقفرهنگ انتشارات معین(ص ) [ ع . ] (اِ.) پرده ای است دوجداره و دارای ترشح مخصوص در بین دو جدار که منضم به اعضای داخل بطن و لگن می باشد، صفاق اصل مزودرمی دارد و لایة مجاور به احشاء آن
صفاقفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده(زیستشناسی)۱. پوست نازکی که زیر پوست ظاهر بدن است.۲. پوست نازک درونی که شکم را از قسمت پایین مجزا میکند؛ پردۀ درون شکم که رودهها در میان آن قرار دارد و هرگاه
صفاقةلغتنامه دهخداصفاقة. [ ص َ ق َ ](ع اِمص ) شوخ روئی . || محکمی . قرصی . زیر بار نرفتن . || سختگی جامه . (منتهی الارب ). سفتگی و پختگی جامه . یقال : ثوب صفیق و هی خلاف السحیق .
صفاقسلغتنامه دهخداصفاقس . [ ص َ ق ُ ] (اِخ ) شهری است به افریقیه بر کنار دریای محیط و اهل آن شهر آب از چاه خورند. (منتهی الارب ) (قاموس ). ذکر این شهر در رحله ٔ ابن بطوطه آمده اس