صمعلغتنامه دهخداصمع. [ ص ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ صُمعان و صَمعاء. || و کلاب صمع الکعوب ؛ یعنی سگان خرد شتالنگ . (منتهی الارب ).
صمعلغتنامه دهخداصمع. [ص َ ] (ع مص ) زدن کسی را به چوب دستی . || گذار کردن بر قوم و بازداشتن ایشان را بسخن . || بی باکانه بر سر خود رفتن . || خطا کردن در سخن . || خردگوش شدن . (
صمعورلغتنامه دهخداصمعور. [ ص ُ ] (ع ص ) کوتاه بالای دلیر. (منتهی الارب ). القصیر الشجاع . (قطر المحیط).
صمعة لواتهلغتنامه دهخداصمعة لواته . [ ص ُ ع َ ت ُ ل ُ ت َ ] (اِخ ) ایالتی است به مغرب نزدیک قسطنطنیةالهواء. (یادداشت مؤلف ). قَسَطنطنیةُالْهَواء، شهر و قلعه ای بزرگ از حدود آفریقا...
صمعاءلغتنامه دهخداصمعاء. [ ص َ ] (ع ص ) تأنیث اَصمَع. خردگوش . (منتهی الارب ). || شاة صمعاء؛ گوسپندی که گوش او با گوش آهو ماند. (مهذب الاسماء نسخه ٔ خطی ). رجوع به اصمع شود. ||
صمعانلغتنامه دهخداصمعان . [ ص َ ] (ع ص ، اِ) لطیف از پرهای مرغ که بدان پر تیر سازند. (منتهی الارب ).