صیحهلغتنامه دهخداصیحه . [ ص َ ح َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بنوارناظر بخش شوش شهرستان دزفول ، واقع در 24 هزارگزی شمال خاوری شوش و 3 هزارگزی کنار باختری راه آهن تهران به اهواز.
صیحهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بانگ کردن؛ فریاد کردن.۲. (اسم) آواز بلند؛ بانگ؛ نعره؛ فریاد.۳. (اسم) عذاب. صیحه زدن (کشیدن): (مصدر لازم) بانگ کردن؛ بانگ زدن؛ فریاد کشیدن.
صیحه زدنلغتنامه دهخداصیحه زدن . [ ص َ / ص ِ ح َ / ح ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) بانگ کردن . فریاد کشیدن . رجوع به صیحه و صیحه کشیدن شود.
صیحه کشیدنلغتنامه دهخداصیحه کشیدن . [ ص َ / ص ِ ح َ / ح ِ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) صیحه زدن . فریاد کشیدن . بانگ کردن . رجوع به صیحه و صیحه زدن شود.