رسدلغتنامه دهخدارسد. [ رَ س َ ] (اِ) حصه و بهره . (ناظم الاطباء). سهم و حصه ای که به کسی می رسد. (فرهنگ نظام ). بمعنی مطلق حصه ، و رصد با صاد مهمله معرب آنست . (لغت محلی شوشتر
رسدلغتنامه دهخدارسد. [ رَ س َ ] (اِ) دراصطلاح نظامی و لشکری ، یک قسمت از لشکر که فرمانده آن را سر رسد گویند. (یادداشت مؤلف ). واحدی نظامی شامل سه جوخه . دسته . امروزه این اصطل
رسد گرفتنلغتنامه دهخدارسد گرفتن . [ رَ س َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) سهم گرفتن . حصه بردن . قسمت گرفتن . اخذ بهره و نصیب : خوبان متاع زخم به دل طرح میکنندتنها تو هم برو که رسد میتوان گ
رسدگاهلغتنامه دهخدارسدگاه . [ رَ س َ ] (اِ مرکب ) رصدگاه . (یادداشت مؤلف ). رجوع به رصدگاه و رصدخانه و رسدخانه شود.
چرسدانلغتنامه دهخداچرسدان . [ چ َ رَ ] (اِ مرکب ) رومال و روپاکی باشد که قلندران چهار گوشه ٔ آنرا بهم بندند و بر دوش یا ساق اندازند وآنچه از گدائی بهم رسد در آن نهند. (برهان ) (آن
رسداقلغتنامه دهخدارسداق . [ رُ ] (معرب ، اِ) روستاک . معرب روستا. معرب روستاک .(یادداشت مؤلف ). دهاتی و ساکن ده . (ناظم الاطباء). بمعنی رستاق است . (از شعوری ج 2 ورق 24). فراء گ
گرسنه شدنگویش کرمانشاهکلهری: werse: bün گورانی: werse: bɪn سنجابی: werse: bün کولیایی: werse: bün زنگنهای: werse: bün جلالوندی: vsne: bɪn زولهای: werse: bün کاکاوندی: vsne: bɪn هوز