ریمنلغتنامه دهخداریمن . [ رَ / رِ م َ ] (اِ) مکر. فریب . حیله . دغا. (ناظم الاطباء). || (ص ) محیل و مکار. دغاباز و کینه ور. (از برهان ) (از فرهنگ اوبهی ).حرامزاده و بدکار. (ناظم
ریمنلغتنامه دهخداریمن . [ م َ ] (ص ، اِ) مکار. عیار. حیله باز. حرامزاده و پلید. (ناظم الاطباء). محیل و مکار. (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). از «ریم » به معنی «خبث » و «من » ب
ریمنلغتنامه دهخداریمن . [ م ِ ] (ص نسبی ) ریشی که پیوسته از آن ریم و چرک پالاید. (ناظم الاطباء). زخمی را گویند که پیوسته از آن چرک و ریم آید و این نون هم همچو نون «چرکن » است نه
گریمنجلغتنامه دهخداگریمنج . [ گ ِ م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند، واقع در44 هزارگزی شمال باختری قاین سر راه شوسه ٔ قاین به گناباد. هوای آن معتدل و
کریمندلغتنامه دهخداکریمند. [ ] (اِ) این کلمه درعبارت زیر آمده است شاید به معنی درخور و قابل اعتنا : و چند معتمدخاص را با محفه و استر و مبلغی کریمند جهت خرجی به یزد فرستاده مولانا
ریمناکلغتنامه دهخداریمناک . (ص مرکب ) ریمی و دارای ریم . مانند جراحتی که در آن ریم فراهم شده باشد. (ناظم الاطباء). باریم . پرریم . ریمگین . طَفِس . خم ناک . (یادداشت مؤلف ). چرکن
ریمناکیلغتنامه دهخداریمناکی . (حامص مرکب ) چرکینی . پلیدی . ناپاکی . لوث . آلایش . کثافت . آلودگی . (ناظم الاطباء). دنس . چرکنی . شوخگنی . (زمخشری ). طمث طبع. دنس . (منتهی الارب ).