ریاحینلغتنامه دهخداریاحین . [ رَ ] (ع اِ) ج ِ ریحان . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (دهار). ج ِ ریحان . به کسر «راء» درست نیست . (از غیاث اللغات ). ج ِ ریحان ، نه به کسر چنانکه مش
ریاحیلغتنامه دهخداریاحی . (ص نسبی ) منسوب است به ریاح بن یربوع که از تمیم می باشد. (ازالانساب سمعانی ). || منسوب است به ریاح بن عوف ... ریان که بطنی از جرم است . (از لباب الانساب
ریاحیلغتنامه دهخداریاحی . [ رَ ] (ص نسبی ، اِ) نوعی از کافور. (ناظم الاطباء). نوعی کافور قوی الرائحه . ابن بیطار گوید: گل و برگ این درخت بوی کافور دهد. کازمیرسکی مصحح دیوان منوچه
خالد ریاحیلغتنامه دهخداخالد ریاحی . [ ل ِ دِ ری یا ] (اِخ ) خالدبن عتاب بن ورقاء ریاحی . وی از شجعان عرب و اشراف کوفه است . در لشکر حجاج با شبیب خارجی جنگ کرد و مصاد برادرشبیب را کشت