عرقالغتنامه دهخداعرقا. [ ع ِ ] (اِخ ) نام قصبه ای در حوالی دمشق . (ناظم الاطباء). ظاهراً همان عِرقة است . رجوع به عِرقة شود.
عرقاةلغتنامه دهخداعرقاة. [ ع َ ] (ع اِ) آب صافی . (از منتهی الارب ). «نطفه » و صاف از آب . (از اقرب الموارد). || چوبی است بر عرض دلو قرار داده شده . (از اقرب الموارد). || بن و اص
عرقاةلغتنامه دهخداعرقاة. [ ع َ ] (ع مص ) چوب چنبر دلو بستن برای آن . (از منتهی الارب ). چوب چنبر ساختن برای دلو. (از ناظم الاطباء). عرقی الدلو، «عرقوتین » را بر دلو بست . (از اقر
عرقاتلغتنامه دهخداعرقات .[ ع َ رَ ] (ع اِ) چوب نخستین دلو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). عرقاة. رجوع به عرقاة شود. || ج ِ عَرَقة. (منتهی الارب ). رجوع به عرقة شود. || ج ِ عَرَق
عرقاللغتنامه دهخداعرقال . [ ع ِ ] (ع ص ) مرد کج رو که به راه مستقیم نیاید و ثبات نورزد. (منتهی الارب ). آنکه بر رشد و راه راست خود، مستقیم نگردد. (از اقرب الموارد).