عنسلغتنامه دهخداعنس . [ ع َ ] (اِخ ) ابن مالک بن اُدَد. از مذحج ، از کهلان . جدی است جاهلی . و اسود عنسی و عماربن یاسر از نسل وی میباشند. (از الاعلام زرکلی از جمهرةالانساب و ال
عنسلغتنامه دهخداعنس . [ ع َ ] (اِخ ) قبیله ای است از یمن که اسود عنسی کذاب ، از آنان باشد. (از اقرب الموارد). لقب زیدبن مالک بن اُدَد که پدر قبیله ای است از یمن . (منتهی الارب
عنسلغتنامه دهخداعنس . [ ع َ ] (ع ص ) شتر ماده ٔ درشت اندام و نیک دم دراز. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ناقه ٔ سخت و قوی ، و گویندماده شتری که دمش دراز گشته و
عنسلغتنامه دهخداعنس . [ ع َ ] (ع مص ) خم دادن چوب را و برگردانیدن آن را. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و عنش به شین ، افصح است . (از اقرب ال
عنسللغتنامه دهخداعنسل . [ ع َ س َ ] (ع ص ) ماده شتر تیزرو. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ناقه ٔ سخت و سریع. (از اقرب الموارد).
عنسیلغتنامه دهخداعنسی . [ ع َ ] (اِخ ) اسودبن کعب عنسی . لقبش ذوالحمار و کذاب است . وی کسی بود که در عهد پیغمبر (ص ) در یمن ادعای پیغامبری کرد. رجوع به اسود (ابن کعب ...) شود.
عنسیلغتنامه دهخداعنسی . [ ع َ ] (ص نسبی ) منسوب است به عنس بن مالک بن اُدَد. و آن حیی است از مذحج . (از اللباب فی تهذیب الانساب ). رجوع به عنس (ابن مالک ...) شود.