عیرلغتنامه دهخداعیر. (ع اِ) گروه از سفر بازگردیده (مؤنث آید). (منتهی الارب ). || کاروان شتر که غله کشانند (از این لفظ واحد نیامده است ). (منتهی الارب ). هر ستور خار بارکش از ش
عیرلغتنامه دهخداعیر. [ ع َ ] (اِخ ) کوهی است به مدینه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گویند کوهی است در حجاز. و برخی گویند آن دو کوه سرخ رنگ است که شخص چون در بطن ع
عیرلغتنامه دهخداعیر. [ ع َ ] (اِخ ) لقب حماربن مُوَیلع کافر. و گویند که او را وادی سبز و خرمی بود و خداوند آتشی بر آنجا فرستاد و آن را بسوزاند. (از منتهی الارب ). و رجوع به اقر
عیرلغتنامه دهخداعیر. [ ع َ ] (ع مص ) بهر سو و این طرف و آن طرف رفتن اسب و سگ ، به جولان . (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از منتهی الارب ). رها شدن و رفتن اسب و سگ این سوی و آ
عیرلغتنامه دهخداعیر. [ ع َ ] (ع اِ) خر، اهلی باشد یا وحشی ، و اکثر گورخر و خر وحشی را به کار برند. و مؤنث آن «عیرة» باشد. ج ، أعیار، عیار، عُیور، عُیورة. جج ، عیارات (از منته
جعیرلغتنامه دهخداجعیر. [ ج َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کله بوز بخش مرکزی شهرستان میانه در 20هزارگزی جنوب خاوری میانه به تبریز. کوهستانی و معتدل است و سکنه ٔ آن 87 تن اند. آب آن
وعیرلغتنامه دهخداوعیر. [ وَ ] (ع ص ) دشوار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). سخت و صعب و دشوار. (ناظم الاطباء).
عیر قبانلغتنامه دهخداعیر قبان . [ ع َ رِ ق َب ْ با ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) حمار قبان . حمارالبیت . حمارالارض . هدبة. خرخدا. خرک خدا. خرخاکی . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به خرخاک