فرخشهلغتنامه دهخدافرخشه . [ ف َ رَ ش َ / ش ِ ] (اِ) قطایف . (صحاح ). به معنی فرخشته است که نان کوچک پر مغز پسته و لوزینه باشد و بعضی گویند نانی که از نشاسته و لوزینه پزند و به عر
فرخشهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی شیرینی که از آرد سفید، شکر، روغن، و مغز بادام یا پسته تهیه میکردند؛ لوزینه: ◻︎ بسا کسا که بره است و فرخشه برخوانش / بسا کسا که جویننان همینیابد سیر (رود
فرخشهفرهنگ انتشارات معین(فَ رَ ش ) (اِ.) = فرخشته : لوزینه ، نوعی شیرینی که با آرد، شکر، روغن و مغز بادام درست می کنند.
فرخشلغتنامه دهخدافرخش . [ ف َ رَ ] (اِ) کفل اسب و استر و گاو و دیگر چارپایان باشد. (برهان ).پرخش . کفل اسب . (یادداشت به خط مؤلف ) : روز هیجا از سر چابک سواری بردری از فرخش و ر
فرخشالغتنامه دهخدافرخشا. [ ف َ رَ ] (اِخ ) از قرای بخارا است . (معجم البلدان ). فرخشان . رجوع به فرخشان شود.
فرخشادلغتنامه دهخدافرخشاد. [ ف َرْ رُ ] (اِ) یا پدشخور، به معنی پیش خور و عنوان یکی از مناصب درباری در زمان ساسانیان است . فرخشاد عنوان پیشخدمت های سفره ٔ شاهی بوده است . (از ایرا