فرخلغتنامه دهخدافرخ . [ ف َرْ رُ ] (اِخ ) یکی از مفسرین اوستاست که در اواخر عهد ساسانی میزیسته است . (از ایران در زمان ساسانیان کریستن سن ترجمه ٔ رشیدیاسمی ص 74).
فرخلغتنامه دهخدافرخ . [ ] (اِخ ) شهرکی است به ناحیت پارس میان داراگرد و حدود کرمان ، جایی با کشت و زرع بسیار و نعمت فراخ . (از حدود العالم ). این نام در دیگر مآخذ جغرافیایی دید
فرخلغتنامه دهخدافرخ . [ ف َ ] (ع اِ) چوزه . (منتهی الارب ). چوزه . جوجه . این کلمه شباهت با فریک فارسی دارد. (یادداشت به خط مؤلف ). بچه ٔ پرندگان . (از اقرب الموارد) : زان شود
فرخلغتنامه دهخدافرخ . [ ف َ رَ ] (ع مص ) بیرون شدن ترس کسی و آرمیدن . (منتهی الارب ). زوال یافتن پریشانی و یافتن اطمینان . (از اقرب الموارد). || دوسیدن به زمین . (منتهی الارب )
فرخفرهنگ مترادف و متضاد۱. خجسته، خوشیوم، سعد، فرخنده، مبارک، میمون، همایون ۲. تابان، درخشان، رخشنده ۳. زیبا، مفخم ≠ مشئوم
فرخجلغتنامه دهخدافرخج . [ ف َ رَ ] (اِ) فرخچ . فرخش . پرخچ . پرخش . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). کفل اسب و دیگر حیوانات . || رشوت . پاره . (برهان ) : بدهم بهر یک نگاه رخش گر پذیرد،
فرخچلغتنامه دهخدافرخچ . [ ف َ رَ ] (اِ)کفل اسب و دیگر حیوانات . || رشوت . پاره . || (ص ) زشت . نازیبا. (برهان ). پلید. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). رجوع به فرخج و فرخش شود.
فرخکلغتنامه دهخدافرخک . [ ] (اِخ ) رودخانه ای در نزدیکی نیشابور. حمداﷲ مستوفی نویسد: «آب فرخک از کوههای حدود چشمه ٔ سبز برمیخیزد و در زراعت مواضع منتهی میشود. فضل آبش در بهار در
فرخکلغتنامه دهخدافرخک . [ ف َ خ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مازول بخش حومه ٔ شهرستان نیشابور، واقع در 9هزارگزی شمال نیشابور. ناحیه ای است واقع در دامنه ، معتدل و دارای 351 تن س
فرخولغتنامه دهخدافرخو. [ ف َ خ َ / خُو ] (اِ) پیراستن تاک رز. (صحاح الفرس ). پیراستن تاک و غیره و بریدن شاخهای زیادتی آن را گویند. (برهان ). پرخو. (آنندراج ) : شاخ گل لعل و گوهر