فرنیلغتنامه دهخدافرنی . [ ف ِ ] (اِ) قسمی از حریره که با آرد برنج و شیر و شکر سازند. (ناظم الاطباء).- فرنی پز . رجوع به مدخل فرنی پز شود.
فرنیلغتنامه دهخدافرنی . [ ف ُ ] (اِخ ) محمدبن ابراهیم بن فرنة الفرنی . از معاذبن هشام و جز او حدیث شنید و ابواللیث فرایضی را از وی روایت است . (اللباب فی تهذیب الانساب ).
فرنیلغتنامه دهخدافرنی . [ ف ُ نی ی ] (ع ص نسبی ، اِ) نان زفتی که پس از برشته کردن بدان روغن و شیر و شکر ریزند. منسوب به فرن که تنور بزرگی است . (یادداشت بخط مؤلف ). نان که کران
کفرنیلغتنامه دهخداکفرنی . [ ک َ ف َ نا ] (ع ص ) مرد کم نام و گول . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مرد گمنام احمق . (از تاج العروس ج 3 ص 527).
فرنی پزیلغتنامه دهخدافرنی پزی . [ ف ِ پ َ ] (حامص مرکب ) پختن فرنی . || (اِ مرکب ) دکانی که در آنجا فرنی پزند و فروشند.