فرامشتلغتنامه دهخدافرامشت . [ ف َ م ُ ] (اِ مرکب ) آنچه کسی در دست گیرد. (برهان ). از: فرا (پیشوند) + مشت .
فرامشتلغتنامه دهخدافرامشت . [ ف َ م ُ ] (اِ) به معنی فراموش است که از یاد رفتن باشد. (برهان ). فراموش . فرامش : چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت . نا
فرامشتفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= فراموش: ◻︎ زبانش کرد پاسخ را فرامشت / نهاد از عاجزی بر دیده انگشت (نظامی۲: ۲۱۵).
فرامشتکارلغتنامه دهخدافرامشتکار. [ ف َ م ُ ] (ص مرکب ) فراموشکار. (یادداشت به خطمؤلف ). رجوع به فراموش و فرامشکار و فرامشت شود.
فرامشتکاریلغتنامه دهخدافرامشتکاری . [ف َ م ُ ] (حامص مرکب ) فراموشکاری . (یادداشت به خط مؤلف ). نسیان : نسیان فرامشتکاری است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). رجوع به فرامشت و فراموشکاری شود.
فرامشت کردنلغتنامه دهخدافرامشت کردن . [ ف َ م ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فراموش کردن . فرامش کردن : ایشان را از این فرزند نیکونامی بود، گر زشت نامی همه فرامشت کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گ
فرامشتیلغتنامه دهخدافرامشتی . [ ف َ م ُ ] (حامص ) فراموشی . نسیان .(یادداشت به خط مؤلف ) : ...روزگار و حالهاء او به فرامشتی افکندی ، تا نیست شدی . (التفهیم ).آن گرگ بدان زشتی با ج