فربیلغتنامه دهخدافربی . [ ف َ ] (ص ) به معنی فربه باشدکه در مقابل لاغر است . (برهان ). از اوستا تروپیثوه ، پهلوی فرپیه ، هندی باستان پراپیتو ، وخی فربی ، سریکلی فربه ، در اوراق
فربیونلغتنامه دهخدافربیون . [ ف َ ] (معرب ، اِ) فرفیون . دارویی باشد که چون برگزیدگی جانوران و سگ دیوانه طلا کنند نافع باشد. (برهان ). افربیون . از یونانی اوفوربیون . (حاشیه ٔ بره
کفربیالغتنامه دهخداکفربیا. [ ک َ ف َ ب َی ْ یا ] (اِخ ) شهری بوده در کنار رود جیحان (رود پیرامس ). (از معجم البلدان و جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ص 140). این نام در حدود
فربیانیلغتنامه دهخدافربیانی . [ ف َ ] (اِخ ) محمودبن فضل بن حیدربن مطر فربیانی المطری ، مکنی به ابی الغنائم . سلفی او رادیده و از او حدیث شنیده است . (از معجم البلدان ).
فربیالغتنامه دهخدافربیا. [ ف َ ] (اِخ ) از قرای عسقلان است . (از معجم البلدان ). رجوع به عسقلان شود.