فرگللغتنامه دهخدافرگل . [ ف َ گ ُ ] (اِ) نوعی پیراهن و در آیین اکبری نوشته که لباسی از فرنگ برخاسته و امروز میپوشند. خوش آینده و زیبنده و شکوه افزاست . (آنندراج ).
فرگلفرهنگ نامها(تلفظ: far gol) نوعی پیراهن [برخاسته از فرنگ] که خوشایند و زیبنده و شکوه افزا بوده (است) .
فرجوللغتنامه دهخدافرجول . [ ف ِ ج َ ] (ع اِ) فرجون یعنی پشت خار. (از اقرب الموارد). پشت خار ستور. (منتهی الارب ). چیزی به مانند شانه که پشت ستور را بدان خارند و موی او پاک کنند.
فرجلةلغتنامه دهخدافرجلة. [ ف َ ج َ ل َ] (ع مص ) پا از یکدیگر دور نهاده شتافتن . (منتهی الارب ). با شتاب و گشاده پای رفتن . (از اقرب الموارد).
فرولاسلغتنامه دهخدافرولاس . [ ف ِ ] (اِخ ) یک نفر پارسی از طبقه ٔ عوام و دوست کورش بزرگ هخامنشی بود. این شخص با اینکه اشراف زاده نبوده است ، بسبب نیروی جسمی و روحی خود جزو بزرگان