فدملغتنامه دهخدافدم . [ ف َ ] (ع ص ) گنگلاج . (منتهی الارب ). گران زبان . (دستوراللغه ). درمانده در سخن از کندی و کمی فهم و هوش . (از اقرب الموارد). بعیدالفطنة. (اقرب الموارد ا
فدملغتنامه دهخدافدم . [ ف َ ] (ع مص ) دهان بند نهادن بر دهن . (منتهی الارب ). || فدام بر ابریق نهادن . (اقرب الموارد). رجوع به فدام شود.
فدمةلغتنامه دهخدافدمة. [ ف َ م َ ] (ع ص ) مؤنث فدم .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به فَدْم شود.
آفدملغتنامه دهخداآفدم . [ دُ ] (اِ) فرجام . انجام . عاقبت . || (ص ) اخیر. پسین . || (اِخ ) لقب اردوان ، یکی از سلاطین اشکانی : اردوان کوچک ، اَفدم ... آفدم یعنی آخر. (مجمل التوا