فدیلغتنامه دهخدافدی . [ ف َ دا ] (ع مص ) فِدی ̍. رجوع به فداء شود. || (اِ) مالی که در عوض مفدی داده شود.- فداک ابی ، فدی لک ابی ؛ هنگام دعا کردن کس آرند، یعنی پدرم را فدای تو
فدیلغتنامه دهخدافدی . [ ف ِ ] (از ع ، ص ) در فارسی ، ممال فداء بمعنی قربانی شده و فداشده است : همتش را سپهر کفش بساطدولتش را زمانه کبش فدی . ابوالفرج .تنم به مهر اسیر است و دل
فدیلغتنامه دهخدافدی . [ ف ِ دا ] (ع مص ) فداء. فَدی ̍. رجوع به مصادر مذکور شود. || ج ِ فدیة. رجوع به فدیة شود.
فدیکلغتنامه دهخدافدیک . [ ف ُ دَ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ). تصغیر فَدَک ... عمرانی گوید: جایگاهی است . (از معجم البلدان ).
فدیکلغتنامه دهخدافدیک . [ ف َ ] (اِ) از اعلام اشخاص در قرون اولی اسلام است ، و شاید با فاتک نام پدر مانی بی ارتباط نباشد.
فدیکلغتنامه دهخدافدیک . [ ف ُ دَ ] (اِخ ) ابن سلیمان قیسرانی ، مکنی به ابوعیسی . تابعی است . (یادداشت بخط مؤلف ). نام مردی از صحابه . (سمعانی ). فدیکی به وی منسوب است . نام وی