فلالغتنامه دهخدافلا. [ ف َ ] (ع اِ) ج ِ فلاة. بیابانها. (منتهی الارب ) : یا رب چه شد این خلق که با آل پیمبرچون کژدم و مارند و چو گرگان فلااند. ناصرخسرو.تا چه دیدی خواب دوش ای ب
فلالغتنامه دهخدافلا. [ ف َ ] (ع حرف ربط مرکب ) (از: فاء + لا، حرف نفی ) پس نه . وگرنه : ما را تو دست گیر و حوالت مکن به خلق الا الیک حاجت درماندگان فلا.سعدی .
فلاکلغتنامه دهخدافلاک . [ ف َ ] (ع اِ) ج ِ فلکة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به فَلَکة شود.
فلاکلغتنامه دهخدافلاک . [ ف َل ْ لا ] (ع ص ) بادریسه گر. بادریسه فروش . (یادداشت مؤلف ) : فلک فضل را تو گردانی دوک را بادریسه ٔ فلاک .ابوالفرج رونی .
فلاکتفرهنگ مترادف و متضادادبار، استیصال، بدبختی، بیچارگی، تنگی، تیرهبختی، خواری، ذلت، شوربختی، ضراء، فقر، فلکزدگی، نکبت
فلاکتدیکشنری فارسی به انگلیسیadversity, curse, desolation, evil, misery, plight, ruin, squalor, tragedy, trouble, woe, wretchedness