فشیلغتنامه دهخدافشی . [ ف ُ شی ی ] (ع مص ) پراکنده گردیدن خبر و ذکر و فضل کسی . (از اقرب الموارد). فشو. رجوع به فشو شود.
جفشیشلغتنامه دهخداجفشیش . [ ج ِ / ج ُ ] (اِخ ) لقب ابی الخیر معدان بن اسودبن معدی کرب صحابی است . (منتهی الارب ). از صحابه ٔ پیامبراست که خود و قبیله اش به نزد رسول آمدند و ایمان
فشیانلغتنامه دهخدافشیان . [ ف َ ش َ ] (ع اِ) تاسا. (منتهی الارب ). غشی که به انسان روی آورد. (از اقرب الموارد). تاسه . رجوع به غشی و تاسه شود.
فشیدنلغتنامه دهخدافشیدن . [ ف َ دَ ] (مص ) راندن اسپ و دوانیدن آن بتندی تمام . (آنندراج ). تاختن ودویدن . || الحاح کردن و تقاضا نمودن . || یدک کشیدن . اسپ با لگام . (ناظم الاطباء