سریتلغتنامه دهخداسریت . [ س َ ری ی َ ] (ع اِ) سریة : جاندار تو رضای حق است و دعای خلق کاین دو ز صد سریت و لشکر نکوتر است . خاقانی .رجوع به سَریّة شود.
سریتلغتنامه دهخداسریت . [ س ُ ری ی َ ] (ع ، اِ) سُرّیَّة : یک دختر را جغتای بسریتی مخصوص کرد. (جهانگشای جوینی ). و مجالست با کنیزکان و سریتها مجلس خاص . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص
سریتفرهنگ انتشارات معین(سُ رِّ یَُ) [ ع . سریة ] (ص نسب . اِ.) کنیزی که برای جماع و تمتع باشد؛ ج . سراری .