سرشبلغتنامه دهخداسرشب . [ س َ رِ ش َ ] (ترکیب اضافی ، ق مرکب ) کنایه از اول شب . (آنندراج ) : تا به کی از سرشب تا به سحر نالیدن چند خوناب دل و لخت جگر خائیدن .محمدسعید اشرف (از
سرشبلغتنامه دهخداسرشب . [ س َ ش َ ] (اِ)شاهین و آن جانوری است شکاری . (برهان ) : پیوسته همی گوید آن سرشب تشنه بی آب ملک صبر دهد مر عطشان را. سنایی .نه بیش از کلنگ است سرشب بزورک
سرشبانلغتنامه دهخداسرشبان . [ س َ ش َ ] (اِ مرکب ) رئیس شبانان . مهتر چوپانان : بدو سرشبان گفت کای نامدارز گیتی من آیم بدین مرغزار. فردوسی .بپرسید از آن سرشبان راه شاه کز ایدر کجا
سرشبانیلغتنامه دهخداسرشبانی . [ س َ ش َ ] (حامص مرکب ) عمل سرشبان : یکی کاخ پرمایه او را بساخت از آن سرشبانی سرش برفراخت . فردوسی .رجوع به سرشبان شود.