suspendدیکشنری انگلیسی به فارسیتعلیق، معلق کردن، موقوف کردن، اویزان شدن یا کردن، اندروا بودن، موقتا بیکار کردن، معوق گذاردن
suspendingدیکشنری انگلیسی به فارسیتعلیق، معلق کردن، موقوف کردن، اویزان شدن یا کردن، اندروا بودن، موقتا بیکار کردن، معوق گذاردن
توان تعلیقکنندگیsuspending powerواژههای مصوب فرهنگستاندر محلولهای دارای عامل سطحفعال، اثربخشی برخی مواد مشخص که به تعلیق ذرات نامحلول در حلاّل منجر میشود
سِنج پایهدارsuspended cymbalواژههای مصوب فرهنگستانهر سِنج منفردی که با دست آویزان نگه داشته شود یا بر روی پایه قرار گیرد و با یک کوبه یا چوبک نواخته شود