سفیانیلغتنامه دهخداسفیانی . [ س ُف ْ ] (ص نسبی ) نسبتی است بجمعی که تابع مذهب سفیان ثوری میباشند. (الانساب سمعانی ).
سفیانیلغتنامه دهخداسفیانی . [ س ُف ْ ] (اِخ ) مردی است بدصورت و آبله رو و چهارشانه و ازرق چشم و اسم او عثمان بن عینیه است و از اولاد یزیدبن معاویه است . در بیابانی که مابین مکه و
سفیانیلغتنامه دهخداسفیانی . [ س ُف ْ ] (ص نسبی ) منسوب به سفین و سفیان است که از قراء هرات میباشند. (الانساب سمعانی ).
علی سفیانیلغتنامه دهخداعلی سفیانی . [ ع َ ی ِ س ُف ْ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن خالدبن یزیدبن معاویةبن أبی سفیان اموی سفیانی . مکنی به ابوالحسن . وی از اصحاب علم و روایت و از بقایای بنی ام
سریانیلغتنامه دهخداسریانی . [ س ُرْ ] (ص نسبی ) لغت ترسایان به زبانی که تورات نازل شد. (آنندراج ). زبان نبطی . (مفاتیح العلوم ). منسوب بسورستان (عراق و بلاد). (معجم البلدان ). نام
سفانیلغتنامه دهخداسفانی . [ س َ ] (اِ) حشیشی است که به عربی رعی الابل خوانند. دانه ٔ آن همچون دانه ٔ مورد باشد و اندک حلاوتی دارد و گویند غیر از شترهر حیوانی دیگر که بخورد بمیرد
سفرانیهلغتنامه دهخداسفرانیه . [ س َ نی ی َ ] (ع اِ) دزی در ذیل قوامیس عرب این کلمه را به معنی «پانه » فرانسه آورده که «پانه » در لغت عرب جزر ابیض است و نفیسی در فرهنگ فرانسه گزر، ش
سفیان ثوریلغتنامه دهخداسفیان ثوری . [ س ُف ْ ن ِ ث َ ] (اِخ ) (97 - 161 هَ .ق .) ابوعبداﷲ، سفیان بن سعیدبن مسروق ثوری . از طایفه ٔ نصر. وی امیرالمؤمنین در حدیث بود. (از اعلام زرکلی ج