سقلیواژهنامه آزادSogholi زدن با دست به پهلوی کسی برای آگاه کردن و یا ممانعت از انجام دادن کاری یا گفتن سخنی
سقلیسلغتنامه دهخداسقلیس . [ س َ ] (اِخ ) نام شهری است آبادکرده ٔ ذوالقرنین و به این معنی بتقدیم لام برقاف بنظر آمده که سلقیس باشد. (برهان ) (آنندراج ).
سقلینونلغتنامه دهخداسقلینون . [ س َ ] (معرب ، اِ) به یونانی اسقلنس است که بیخ کبر رومی باشد و آن را زنگی دارو گویند و به عربی حشیشةالطحال خوانند. (برهان ) (آنندراج ).
سقلیهلغتنامه دهخداسقلیه . [ س َ لی ی َ ] (اِخ ) نام جزیره ای است بزرگ . صقلیه . رجوع به صِقِلّیه و سیسیل شود.
فالافس سقلینوسلغتنامه دهخدافالافس سقلینوس . [ ] (معرب ، اِ مرکب ) صنف کبیر زوفراست منسوب به اسقلینوس حکیم جهت آنکه او اول کسی است که معرفت بدان بهم رسانیده . (از فهرست مخزن الادویه ).