سحتلغتنامه دهخداسحت . [ س َ ] (ع ص ) جامه ٔ کهنه . || برد سحت ؛ سردی سخت . || دمه سحت ؛ خون او رایگان است . || ماله سحت ؛مال او رایگان است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
سحتلغتنامه دهخداسحت . [ س َ] (ع مص ) حرام ورزیدن . (منتهی الارب ). کسب کردن از مال سُحْت . (اقرب الموارد). || از بیخ بر کندن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). نیست کردن . (ترجما
سحتلغتنامه دهخداسحت . [ س ُ / س ُ ح ُ ] (ع اِ) حرام و هر کسب بد که موجب عار وننگ باشد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ترجمان القرآن ) (دهار) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و من
سحتوتلغتنامه دهخداسحتوت . [ س ُ ] (ع ص ، اِ) پست کم روغن . (منتهی الارب ). پست کم روغن بسیار آب . (اقرب الموارد). رجوع به سحتیت شود. || جامه ٔ کهنه . || بیابان نرم خاک . (منتهی ا
سحتاءلغتنامه دهخداسحتاء. [ س َ ] (ع ص ) زمین بی گیاه . (منتهی الارب ): ارض سحتاء؛ لا رعی فیها. (اقرب الموارد).
سحتبلغتنامه دهخداسحتب . [ س َ ت َ ] (ع ص ) مرد دلاور بسیار اقدام کننده بر امور. (منتهی الارب ) (آنندراج ). الجری ٔ الماضی . (ذیل اقرب الموارد).
سحتنلغتنامه دهخداسحتن . [ س َ ت َ] (اِخ ) لقب جشم بن عوف بن جذیمةبن عوف بن بکربن عوف بن انماربن عمروبن ودیعةبن لکیز است . (لباب الانساب ).