سپاهانلغتنامه دهخداسپاهان .[ س ِ ] (اِخ ) صفاهان . اصفهان . اصفاهان : کنون سوی راه سپاهان شویدوزین لشکر خویش پنهان شوید. فردوسی .سالار سپاهان چو ملک شد به سپاهان برشد بهوا همچو یک
سپاهانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآوازی در دستگاه همایون؛ اصفهان: ◻︎ نه چنان راست نهادی تو سپاهان و عراق / که کس از راهزنان ناله کند جز طنبور (سلمان ساوجی: لغتنامه: سپاهان).
سپاهانیلغتنامه دهخداسپاهانی . [ س ِ ] (ص نسبی ) منسوب بسپاهان . منسوب به اصفهان . رجوع به اصفهانی شود. || (اِ) پرده ای از موسیقی . رجوع به آهنگ شود.
سپاهانیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. از مردم اصفهان.۲. تهیهشده در اصفهان.۳. (اسم) (موسیقی) = سپاهان
سنگ سپاهانفرهنگ انتشارات معین(سَ گِ س )(اِمر.) سنگ سرمه ، که سُرمة سپاهان معروف بوده و برای درمان و شفای چشم از آن استفاده می کردند.