سمخلغتنامه دهخداسمخ . [ س َ ] (ع مص ) بر سوراخ گوش زدن . و رسیدن بدان پس خسته کردن آن را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). به سوراخ گوش زدن چنانکه آن را خسته کند. (از اقرب الموارد).
سمخةلغتنامه دهخداسمخة. [ س ِ خ َ ] (ع اِمص ) هیئت گوش دادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ): انه لَحَسَن ُ السِمْخَة؛ نیکو نگاهدارنده مسموعات است . (منتهی الارب ).
ابوبکربن سمخونلغتنامه دهخداابوبکربن سمخون . [ اَ بو ب َ رِ ن ِ س َ ] (اِخ ) ادیبی نحوی از مردم اندلس است .