ستالغتنامه دهخداستا. [ س َ ] (ع اِ) تار جامه ، لغتی است در سَدی ̍. (منتهی الارب ). رجوع به سَدی ̍ شود. || (اِمص ) احسان و نیکویی . (منتهی الارب ).
ستالغتنامه دهخداستا. [ س َ / س ُ ] (اِخ ) بمعنی استا است که تفسیر زند و پازند باشد و آن کتاب مغان است در احکام آتش پرستی از تصنیفات زردشت . (برهان ) : بزند و ستا اندرون زردهشت
ستالغتنامه دهخداستا. [ س ِ ] (اِمص ) ستایش و ستودن است که از دعا و ثنا و شکر و نعمت باشد. (برهان ) (اوبهی ) : چه گر من همیشه ستاگوی باشم ستایم نباشد نکو جز بنامت . رودکی .خود ر
ستاکفرهنگ مترادف و متضاد۱. بن، ریشه، اصل، بیخ ۲. ماخذ، منبع، منشا، سرچشمه ۳. شاخه نورسته، شاخه درخت ۴. شاخه تازه تاک
چستالغتنامه دهخداچستا. [ چ ُ ] (ص ) تنگ . (ناظم الاطباء). || چست و استوار. (ناظم الاطباء). محکم . || لباس خوشنما و خوش نشست . (ناظم الاطباء). جامه ٔ باندام . جامه ٔ خوشدوخت و خو
کستاجلغتنامه دهخداکستاج . [ ک َ ] (اِ) کاسنی را گویند و آن رستنی باشد دوایی که آن را هندبا خوانند. (آنندراج ).