سارحلغتنامه دهخداسارح . [ رِ ] (ع ص ، اِ) ستور چرنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ماشیة. (اقرب الموارد) (قطر المحیط) (المنجد). سارحة نظیر آن است . (المنجد) (منتهی الارب ) (آنندر
سارحةلغتنامه دهخداسارحة. [ رِ ح َ ] (ع ص ، اِ) ستور چرنده . سارح . ماشیة. رجوع به سارح شود. گویند: ما له سارحة و لارائحة. یعنی نیست او را چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب ا
تمنه سارحلغتنامه دهخداتمنه سارح . [ ] (اِخ ) (قسمتی از بسیاری ) و تمنه حارس یعنی ؛ قسمتی از آفتاب . و آن شهری بود که بر کوه افرائیم واقع و به یوشعبن نون داده شده و او آن را بنا کرده