سامدلغتنامه دهخداسامد. [ م ِ ] (ع ص ) سر دروا دارنده . لهوکننده . سرود گوینده . (آنندراج ) (منتهی الارب ) : و انتم سامدون . (سوره ٔ النجم آیه ٔ 61). بازیگر. (ملخص اللغات ). || (
کسامدواژهنامه آزادکسامد (به فتح ک و میم) اصطلاحی که به هنگام خواستگاری پسر از دختر به کار می رود و طی جلسه ای نامه ای با عنوان کسامدنامه بین خانواده پسر و دختر نوشته می شود.
بَسامدfrequencyواژههای مصوب فرهنگستانتعداد چرخههای هر کمیت دورهای یا آهنگ تکرار هر رویداد در واحد زمان * مصوب فرهنگستان اول
سامودلغتنامه دهخداسامود. (اِ) الماس . (آنندراج ) (نشوء اللغه ). سنگ الماس . (مهذب الاسماء) (دهار). اسم پارسی ساهور. (ناظم الاطباء).