ساملغتنامه دهخداسام . (اِخ ) عموسام . شخصیت مضحکی است از دموکراسی ایالات متحده ٔآمریکا. نام وی معرف هزل آمیز افراد آمریکایی است .
ساملغتنامه دهخداسام . (اِ) آتش ، چه جانوری که در آتش مسکون میشود او را سام اندر میگویند یعنی اندر آتش و سمندر مخفف آن است . (برهان ) (آنندراج ) (غیاث ) (جهانگیری ). آتش . (الفا
ساملغتنامه دهخداسام . (اِخ ) ابن غیاث الدین غور. از جد غوریان است که بعد از عم زاده پادشاه شد و بعراق رفت . (تاریخ گزیده ص 407). رجوع به حبیب السیر شود.
وساملغتنامه دهخداوسام . [ وَ ] (ع مص ) زیبا و خوب روی گردیدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نیکوروی شدن . (تاج المصادر بیهقی ).
جساملغتنامه دهخداجسام . [ ج ُ ] (ع ص ) تناور. (مهذب الاسماء نسخه ٔ خطی ). بزرگ تناور. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تن بزرگ و کلان جسم . (از اقرب الموارد). جَسیم . (
جساملغتنامه دهخداجسام . [ ج ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ جَسیم و جَسیمه ، بمعنی بزرگ و تناور. (ناظم الاطباء). ج ِ جسیم ،بمعنی بزرگ و تناور. (آنندراج ). ج ِ جسیمه مؤنث جسیم ، بمعنی بزرگ و
سامکلغتنامه دهخداسامک . [ م ِ ] (ع ص ) بلند از هر چیزی . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): سنام سامک ؛ کوهان بلند. (مهذب الاسماء).
وساملغتنامه دهخداوسام . [ وِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ وسیم ، به معنی زیبا و خوبروی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). رجوع به وسیم شود. || ج ِ وسیمة، به معنی زن جمیل زیباروی .